همینه که هست
جمعه هشتم اردیبهشت 1391من از این یه سر و دو گوشا زیاد دیدم...
هر کدومشون یه مدلن ...
یکی پاپیون می بنده گل خرخره ش تا گردنش از خط عمودی افقی نشه...
اون یکی دیگه باد تو گلوش می ندازه و عینکشو می ده بالا سرش و...
قیافه رو شنفکرا رو به خودش می گیره تا فقط این حرف رو تکرار کنه...
حالا با یه لحن دیگه و یه عینک دیگه...
مهم اینه که تو خودت می دونی وقتی سرتو می گیری بالا...
سقف خونته که می شه دنیات ...دنیای آدم هر چی که باشه...
باید با ابهتش بار اندازش کنه و...
حالیش کنه که زمین زدن و لگد مال کردن،زمین زدن و خورد کردن داره ...
نه بر و بر نگاه کردن و... زل زل اشک ریختن..

الف بای شهر من
یکشنبه بیستم فروردین 1391قد می کشند...
قهوه می نوشند...
به احترام یکدیگر خم می شوند...
اما مرامشان را به هزار کیف پول بی نقطه و خالی می فروشند...
و غرورشان را تا سر حد غبغبشان پیش می رانند...
قد می کشند
بزرگ می شوند...
و شعر می خوانند ...
به قیمت تن...
کلاه هایشان را باد می برد ...
و می شوند عریان ترین الفبای تاریخ...
عریان ترین خاطره...
و شاید عریان ترین مرگ...
برچسبها: خاطره بازی
انسانم آرزوست
پنجشنبه دهم فروردین 1391بوی نا می دهند...
ته کشیده اند...
گدایی می کنم نوستالوژی هایم را..
و رنج می برم از واژه های تشکیل دهنده ی انسان در زمین...
اُنس و نسیان...
همیشه نسیان عذابم می دهد...
انگار چفتم کرده باشد به فراموشی...
و انس ...
یعنی وابستگی
همین واژه ای که نسیان را عذاب آور می کند...
تمام خاطره هایم را که گام بر می دارم...
می شوند یوسف آباد و فاطمی و جهان آرا...
و نشانه می روند گوشه به گوشه ی جهانم را...
می شوم کولی دهر و می شکنم جام های بی خاطره را...
مرگ بر انس و نسیان ...
که پاگیرمان کرده اند ...
برچسبها: خاطره بازی
دست نوشته های یک.....
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390اگه همت کنی یه دست دراز کردن می خواد که بگیریشون وسط مشتت...
همت چیه باید دستتو حلقه کنی دور گردن دب اکبر و بکشیش پایین ...و ...
تو دستت لهش کنی و خوار و خفیف و اصغرش کنی و ولش بدی بالا ...
تا دیگرون عبرت بگیرن و بیخودی بزرگش نکنن مسئله به این کوچیکی رو...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. سلاااااااااااااااااااااااااااام دوستان ببخشید که این مدت تنهاتون گذاشتم قول می دم سال جدیدی یه ذره درست شم ....![]()
ــــــــ در ضمن ازتون خواهش می کنم جای خالی تیتر رو پر کنید ...ــــــــ
می خوام بدونم درست شخصیتی که می خواستم رو در آوردم یا نه...
و از همه مهمتر سال نو جلو جلو مبارک ...
امیدوارم هممون به آرزو هامون نزدیک تر بشیم تو سال ۹۱
میخانه
جمعه پنجم اسفند 1390آنها نخورده مستند...
خود را در آغوش خدا رها می کنند ...
با باد هم ذات پنداری می کنند ...
سر روی شانه های خدا می نهند...
و درویشانه عاشقی می کنند...
انگار خدا را در چرخ زمان می بینند...
بده ساقی می باقی را که می خواهم باقی مانده ی عمرم را مستی پیشه کنم...
تا دستان زحمت کش پینه بسته ی آن پدربزرگ عروسک ساز خالق پینوکیو را مستانه فراموش کنم...
تا صدای تمنای کودک کبریت فروش یخ زده در سرما را از هزاران موج مستی گذر دهم و بی رحمانه به
دیوار بکوبم...
بده ساقی می باقی را که انگار هزار سال است می طلبم مستی را ...
بالاخره شد...
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390وقتي خودت رو فرسنگ هات ازش دور ميدوني...
بالاخره بهش رسيدم
ادبيات نمايشي دانشگاه تهران...
جايي كه توي خواب ميديدمش...
ممنون از همه دوستايي كه هميشه باهام بودن و بهم اعتماد به نفس حركت دادن...
یادگاری
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390تنها زمان بود که باید می گذشت ...
تا جای خالی دست هایمان...
ابدی شود...
_________________________________________________________________________
پی نوشت:سلام دوستان
شرمنده که آپ نکردم این مدت...
از همتون ممنونم که نوشته های من رو می خونید
ای سر و سامان همه تو...
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390بی سر و سامان تر از ابرها ندیدم...
حتی خودشان هم نمی دانند کی باریدن خواهند گرفت...
انگار بغض یک ساله ی خود را به یک باره خالی می کنند...
بسیار غافلگیرانه ...
و شب ها از خجالت آدمیان سرخ می شوند...
بیچاره ابر ها که نمی دانند همه ی انسانها غرق در خیال و خجالت خودند و کاری به خیال ابر ها ندارند...
به ياد يك دوست... يا بهتر است بگويم يك برادر...
جمعه بیست و پنجم آذر 1390امروز از اين دنياي بيخود كه آدما رو قورت ميده متنفرم ...
راديويي هاي محترم ...
از 20 آذر داداشمون از پيشمون رفت...
ميدونستم و نميتونستم باور كنم ...
گفته بود حالش خوبه
نگو به خاطر ما و اطرافيانش وانمود ميكرد خوبه...
داداش حامد اكاشه...
به نظرم يه مرد بود...
يه مرد واقعي...
يه مرد دوست داشتني
يه مرد كه با وجود اينكه نديدمش هيچ وقت ... هميشه دوسش داشتم و دارم
مثل همه ي شما ...
روحش شاد...
يادش تا ابد براي برو بچه هاي وبلاگ آقاي كرمي گرامي...
هنوز هم همان ساعت ... و من اینجا...
یکشنبه بیستم آذر 1390نگاه ها چه بی پروا...
چه بی تاریخ...
دارد زنگ می زند دلم ...
در میان این آهن پاره ها...
این مربع های قاعده مند...
این قاعده های خشک ...
و این تنهایی بی وقفه...
در میان مردمان این شهر
که می خواهند بدانند
چرا...
من...
اینچنین سرد ...
ساکت و صبور...
بیداد می کنم
می دانم که نمی فهمند
لبهای بهم دوخته ی مرا...
برف می بارد...
زمستان است...
و تاریک
تاریک تر از تاریخ...
و حالا
ده سال بعد...
و من
هنوز هم همین جا ...
زیر آسمان این شهر...
در میان سرد ترین آرزو ها ...
دارم انتظار می کشم...
پ ن. امیدوارم خبری که از یکی از دوستای وبلاگبم راجع به دوست وبلاگی دیگه م شنیدم حقیقت نداشته باشه...دلم داره می ترکه...یه مشت بغض دارم تو گلوم... شمام برای اینکه این دلخواسته م به گوش خدا برسه دعا کنید لطفا...
من و آزادی افکارم
دوشنبه هفتم آذر 1390می خواهم پرواز کنم امروز...
داد بزنم و دور میدانهای این شهر بگردم...
داد بزنم... فریاد کنم...
و رها تر از هر پرنده ای دیگر فکر کنم...
امروز تنها احساس آزادی می کنم...
آزادی.... چه واژه ی تازه ای...
انگار فریاد زدن هم آزادی می خواهد...
می خواهم امروز هر کاری که دلم می خواهد انجام دهم...
من عاشقم...
عاشق مردمان شهرم که از هر ده نفر آنها 5 نفرشان باخود درگیرند...
عاشق مادری هستم... که کودکش در خیابانها گل می فروشد...
و شوهری که زنش را لگد مال می کند ...
و حتی دزدی که بهترین داشته ام را از دستم می قاپد و می رود...
این ...
عاشقانه های من است...
و تهران شهر من...
و من می دانم که تنها صدایی که خواهم شنید صدای بوق است
و تنها نفس هایی که می کشم آه است و خون...
این شهر بی صدا بزرگی می کند ...
بی صدا قد می کشد...
و بی صدا می شکند...
و من غرق می شوم...در خیال...
غرق می شوم در تنهایی...
و نابود می شوم...
در این شهر ...
بدون تابیدن نوری از آسمان...
زیر برج آزادی...
در دل کوچه پس کوچه های تجریش...
در آغوش میدان مادر...
بی صدا...
بی کس...
بی پروا...
فریاد می کنم صدای همگان را...
صدای تاریخ را ...
صدای دانه ها توپ جنگی را
که مانند نقل روی سر مردمان کشورم ریخته شد...
فریاد می کنم باز باران ها را در هوای آفتابی
به یاد نوستالژی های کودکی...
کودکی رها...
و من هستم...
همیشه...
اینجا...
سر به زیر ...
بی نگاه...
دارم فــــــــــریاد می زنم می شنوی مرا...
این صرفا یک تنبیه ادبیست
یکشنبه بیست و دوم آبان 1390انگار کلمه ها توانایی خارج شدن از سوراخ سر انگشتامو ندارن....
خارج می شناااا... ولی کپه کپه می ریزن بیرون...بدون اینکه بفهمم چی می گم .
اصلا تازگیااا نمی فهمم... کیم...چیم.... کجام...؟؟؟؟
این نمایشنامه ها رو که می خونم می شم یکی از شخصیتااا... هر نمایشنامه یک شخصیت...
بعضی وقتا می خوام گودو باشم... شخصیت غایب در انتظار گودو ...
که خیلی باحال سر کار می ذاره دو تا شخصیت بیکار نمایشنامه رو و نمی آد...
گاهی می خوام کالیگولا باشم ... صرفا به خاطر اینکه غیر ممکن ها رو می خواد...
بعضا می خوام افلیا باشم و به فلسفه بافیای هملت گوش کنم...
و الان... می خوام آنتیگونه باشم... دلیلشم نمی دونم ...
می خوام دیگه ...منم... از من هیچ کاری بعید نیست.
فقط می دونم نمایشنامه که می خونم ... دلم می خواد همونی باشم که می خوام ...
مثلا همین چن وقت پیش بود انگار ...
شده بودم یکی از شخصیتای مرگ یزدگرد... دیدم نمی فهمم چی می گم زدم بیرون...
و رفتم تو آهسته با گل سرخ زنده یاد رادی... این دفه دیگه حالیم بود دیالوگا...و موندم اون تو .
خدا رحم کنه ... نمی دونم با این وضع تا کی سالمم...اصلا الان سالمم یانه؟؟؟
ببخشید دیگه سرتونو درد آوردم... الان که آنتیگونه م اوضام خوبه یه کم کله م داغه فقط ...
امان از دست ادیپ ... نمی دونم چمه ... فکر می کنم یه تنبیه ادبیه برای کسی که یه هفته س داره
چرندیات می نویسه...
نامه ای برای باریدن
یکشنبه هشتم آبان 1390ببار برای همیشه....
ببار برای بودن....
ببار برای تر شدن سنگ فرش خیابان های این شهر...
هر قطره ات چه زیبا لمس می کند گونه های مرا...
باران ...صدای پچ پچ قطره هایت انگار فرو می رود در دستهایم ...
و من نمی دانم چرا چترها را ساختند وقتی تو اینگونه مهربانانه نوازش می کنی مرا
باران سلام...
وقتی که می باری...
سایه ام خیس می شود...
اشکهایم حل می شوند...
و من دوست دارم در این هوای ابری سرم را بالا بگیرم تا همه ی وجودم تر شود...به یمن وجود آسمان
باران سلام
نمیــــــــــــــرا جان
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390نگاهم کن ... دلم روشن ز مهتاب است ...
نگاهم کن... دلی دارم...دلی آتش گرفته زیر باران است...
نمیرا جان
نگاهم سایه ی سرد سکوت توست ...
دل من گر گرفته از صدای توست...
بگفتم دل؟؟؟ !!!
دل من در دو دستم ... در دو گوشم ...در دو چشم من
دلی از عاشقی روی تو پربارتر از من ...
دلی دارم میان عاشقان یکتا ...
تویی دارم...
که هستی ...
با منی هر جا...
نمیرا جان
بمیرو یا نمیرم ... عاشقم ... قلبم نگاه توست
همینجا گوشه ی این راز... پایم در سرای توست
سرم باریک تر از موی ... دو دستم پیش روی توست
دلم اینجا ست ...
شاید تک صدایی زیر باران است...
دو چشمم از مه و مهتاب نالان است...
نمیرا جان
منم آن بنده ی خاطی کتک خورده ز دست باد ...
منم آن کس که هر چه بود و شد... می گفت بادا باد...
منم ناکامم از دنیا ...زبانم چون تو می خواهد
میان عاشقی و آه ... نگاه من... بدون یاد تو هرگز نمی بارد...
چهــــــــــــار فصل بدون تو....
جمعه هشتم مهر 1390دلم شکوفه می دهد ...
به یمن تنهایی و نبودنت...
اما ...این شکوفه ها همیشه تنهایی ...تنها ترین اند...
تابستان که شروع می شود ...
دلم گر می گیرد ..
.دلم گر می گیرد و کسی نیست خاموشش کند ...
فقط گاهی چشمهایم اشک می ریزند برای التیام این درد...
پاییز که می آید ...
خزان می شود در دلم ...
دلم رنگش را می بازد به درختان و کسی ...
حتی لحظه ای به فکر رنگ پاشیدن به دیوار دلم نیست...
و ...اما... در زمستان...
در زمستان دلم از این همه تنهایی می ترکد و خشک می شوند برگهایم ...
من عاشق زمستانم زیرا همیشه در زمستانها می میرم ...بدون لحظه ای آه...
عبور ممنوع...
شنبه بیست و ششم شهریور 1390از جلوی دوربین عبور نکنید
اینجا فقط جای تنها رل اصلی فیلم
شخصی به نام توست...
بگذارید صورتش را کامل ببینم...
به دور از هر گونه عبور و مرور ... و... هرج ومرج...
صدا - دوربین - حرکت
...دارم داد می زنم ... مرا نمی شنوید... ؟؟؟
نه این گونه نه ... می خواهم من مخاطب بدانم .. تو ... اینجا ... گوشه ای از دلم چه می کنی ...
من به عنوان مخاطب می خواهم بفهمم که چه می شود ... اگر روزی دوربین چشمانم مجبور شود
صورت ماهت را نبیند و بازیگری دیگر لحظه ای ... حتی لحظه ای به جای تو ایفای نقش کند...
نه... اینها را نمی نویسم تا تو بخوانی...
اینها را نوشتم تا بخوانم و بدانم... که... می دانی کسی جز تو جلوی دوربین چشمانم واضح... نمی شود .
بــــــــــی خیال
جمعه هجدهم شهریور 1390چه کنم...
با یادت چه کنم؟
می گویند بی خیال تو باشم ... باشد ...
بی خیال موهایت در باد...
بی خیال چشمانت که روی دریا را کم کرده
بی خیال صدایت که آرامش شب پیشش کم می آورد...
همه ی این ها را بی خیال ... به من بگو...
به من بگو ... چگونه می توانم بی خیال دلم باشم وقتی دلت در گوشه ای از آن شروع به تپیدن می
کند...در گوشم فریاد کن...
در گوشم فریاد کن که چگونه می شود تو در یادم باشی و من به خیال عقلم بی خیال قلبم باشم...
اصلا بی خیال دلم... چگونه می شود وقتی نگاهم با تو گره می خورد ... این کورین گره را بگشایم و
ادامه دهم.
نه نمی توانم...
پس بی خیال آنهایی که از بی خیالی عشق لذت می برند ... من ... با یاد تو خوشم
خوش آمدید
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390به دنیا خوش آمدید
اینجا سرزمین عاشقان است
چایی بنوشید و نفسی تازه کنید
طولی نمی کشد...
مانند تمام مسافران این دیار
دوباره همسفر آسمان ...
خواهید شد
تمامش ...را
یکشنبه ششم شهریور 1390من به دنبال تو و تو به دنبال من ...پس رسيدن چه ميشود ...ميان چهار راه جمع و تفريق و ضرب و تقسيم يك كلام...كلامي كه شنيدنش همواره از دور خوش است...
تمامش را حس ميكنم...
تمام عملياتهاي جهان را كه تقسيم ميكنند عشق را و هرگز معناي ضرب را نميدانند...حسشان ميكنم تا تمامي قطره هاي باران جمع شوند ميان دستانم....يعني تا ابد...
مونش بيهوده تابلوي جيغ را نكشيد ...
شايد براي اين كشيد كه شنيده بود تمام فريادهايي را كه هنوز نتوانستيم نقش بزنيم را ...يا شايد به جاي تمام ما جيغ كشيد...جيغ هايي كه از لا به لاي اكسپرسيون تصوير ...فرياد از داد عشق را به ياد من ميآورند...
به راستي چه واژهايست اين عشق...
نه دروغ است و نه راست ....راستي بايد از دستش فرياد كشيد...
مزیت سایه ها...
سه شنبه یکم شهریور 1390انگار ....نمی دانم...اما ...هر چه هستند همیشه و همه جا تنها داشته ی ما انسانها محسوب می شوند...تنها چیزی هستند که چسبیده اند به ما و هیچ گاه جدا نمی شوند...
شاید حرف های نگفتنی زیادی داشته باشیم...رازی...سوالی...درد دلی...اما نتوانیم با کسی از آنها صحبت کنیم...وتنها چاره ی ما در تنهایی سایه ی ما خواهد بود...مخصوصا وقتی که آسمان دلمان ستاره ای هر چند سوسو زن نداشته باشد...
وقتی به کودکی ام فکر می کنم در می یابم که تنهای تنها ثابت ترین بازی کودکانه ی من و همه ی هم سن و سالانم ...این بود که دنبال سایه مان بیفتیم و سعی کنیم آن را بگیریم و در این سایه بازی همیشه برنده باشیم...
حالا دوست دارم تنها یارم و تنها یاور همیشگی ام هم صحبت راز هایم باشد...اما باز هم نمی دانم که سایه ی من همان من است یا دیگر موجودی از آفریده های خداست...فقط این را می دانم که شکرت به خاطر همه ی این داده ها...
می گردم...اما...
شنبه پانزدهم مرداد 1390آنقدر می گردم که حتی مسافران ۱۸۰ روزه ی دور این دنیا ... دورت نگشته باشند...آنقدر می گردم تا قدری از گرد و غبار رخت صورتم را نشانه رود... . آنقدر که دیگر از یادم برود روزی که بودی امروز بود یا دیروز...
می گردم و می گردم و می گردم
می گردم تا در با تو بودن حل شوم...می گردم تا در تو حل شوم...می گردم تا باشم و بشوم...می گردم تا گردی را از روی نفس هایت بردارم و باشم همان گرد و غبار تو...
می گردم و می گردم
می گردم مانند گرد روی شیروانی خانه... مانندبودن و ماندن در لابه های شبانه...مانند عاشقی در علفزار...مانندباد...مانند گرد...مانند آسمان...می گردم مانند تو...
می گردم...
از پی تو می گردم...در پی تو می گردم...در لابه لا ی ورق های داستان این زندگی همواره می گردم...با تو پی راهی برای پیدا کردن تو می گردم...من می گردم اما...تو نگرد...تو بمان ...تو بمان و همینجا خانه ای بساز ...در همین قلب... تا دیگر نخواهم وقتی همینجا هستی دنبال تو بگردم...
شاد بودن
چهارشنبه پنجم مرداد 1390نغمه ی عاشقی را می خوانم
و تو کف می زنی تا شاد شوی
شاد بودن زیباست...
نه به اندازه ی بوی گل سرخ...
بلکه به اندازه ی بودن در آن...
رمز زیبای شقایق بودن
که همین بودن توست ...
شاد بودن در تمام لحظه هاست...
دل اگر می خواهی
قلبت را
پر کن از شادی صبح
و ببوی از ته دل
گل خرزهره...این بد بو را
و اگر شاد شدی
خانه ای در بر رویای منی
می جستی و خیز می زدی...
دوشنبه سوم مرداد 1390سرزنده و شاد ...مانند آهویی که تمام سرزندگی اش به سم های در حال حرکتش در چمن زار بر می گردد...هی می جستی و خیز می زدی...گاه در اوج رویاهایم بودی و گاه در کف پیچیدگی هایم وگاه در بالیدن آرزوهایم...
می خرامیدی همچنان در پس زمینه ی زندگیم
ناگهان زمین زیر پایت رفت...دستم را دراز کردم تا بگیرمت...هر چه داد زدم صدایم به تو نرسید و تو رفتی ...انگار زمین دهن باز کرده باشد به قصد بلعیدن تو...ته دلم خالی شد از نبودنت. زمین این خیال را کندم تا شاید تو را از عمق این همه بی احساسی بیرون بکشم . همه جا را گشتم اما...تو هیچ جا نبودی و تنها کندن،دلم را پاره پاره کرد و دیگر مرمتش میسر نشد...
میسر نشد تا صدایم زدی... با چشمانی باز از تعجب ،همه جا را دیدم...اما همچون تویی یافت نشد...از همه عجیب تر صدای گریه های تو بود که به من فهماند مرده ی درون این زمین لعین تو نبودی و افکار خاک شده در امروز من بود...
این جمله را تو نمی دانی
یکشنبه دوم مرداد 1390ساده می گویم...سالها اگر می گذرند و من احساس نمی کنم...اگر در قلبم تاب بازی می کنی و بی تاب می شوم...اگر مهتاب گیسوهایت امانم را بریده ...دلیل آن است که دلم را پاک باخته ام در این قمار زمانه و مستانه در پی تو می گردم...
سیب سرخ حوا اگر در دستان توست...آدمم کن با چنگ نوازی عاشقانه ات...
آدمم کن تا هر دو با هم به زمین لعین فرود آییم چون بی تو نه قابیلی ست که هابیل دلم را بکشد ...نه انسانی رانده شده از بهشت... روی زمین خدا می آید
دستانم را بگیر با چشمان همچون حلقه ی آتشت ...که ... نگاه تو می سوزاند جان مرا و من عاشق همین سوختن و ساختنم...
پس هم بودنت مسئله ی مهمی ست وهم نبودنت... و این شاید تنها نقطه ی تقابل من با هملت عقلم باشد .
درباره ی ...؟
شنبه بیست و پنجم تیر 1390دوست دارید درباره ی چه چیزی بنویسم... لطفا موضوعات پیشنهادیتون برای من به عنوان نظر ارسال کنید .اگر امکان داره تا هفته بعد جمعه(۳۱/۴/۹۰) درباره موضوع نظر بدید هر چه سخت تر بهتر... ممنون میشم اگر هنگام سر زدن به وبلاگ در این باره مشارکت کنید.
پیدایش
شنبه بیست و پنجم تیر 1390آب را با گل در هم آمیخت ... در گل دمید... انسان زاده شد...او هیچ نخواست جز عشق...انسان نمی دانست عشق چیست...او در همه دمید...انسان هر کاری کرد ...تجسم های مختلفی به او داد...گروهی گفتند او در آسمان است ...گروهی دیگر که او را نمی شناختند گفتند انسان است...گروهی دیگر گفتند نیست... انکارش کردند...او چیزی نگفت...فقط نعمتش را زیاد کرد... سالها گذشت انسان عناوین دیگری گرفت...از اشرف مخلوقات بودن فاصله گرفت...باز هم او هیچ نگفت...انسان فراموشش کرده بود تا به یادش آورد...دنبالش گشت...آسمان...زمین...زیرِ زمین...همه جا را گشت... گشت چون نمی دانست او همه جا هست..چون هنوز نفهمیده بود بودنش را...کسی مثل خود را دید. کس پرسید :دنبال چه می گردی؟...گفت:او...پرسید:او؟...گفت او همان دیگر...کس فهمید انسان نمی داند اویی که دنبالش می گردد چیست.کس گفت: اگر دنبال او می گردی...او همه جا هست ...اما نمی بینیش...فقط فریادش بزن...کافی ست.انسان نا امید بود داز مهرش ولی آهسته صدایش زد .کم کم فریادش زد ... و خدا همین را می خواست.عاشقی را .عاشقی را که از سمت آب و گل باشد
جعبه ی مکعبی
شنبه بیست و پنجم تیر 1390رادیو را می گویم ...گوینده می داند صدایش از لابه لای موج ها می رسد به گوشمان...می داند یا شاید بداندآرامش موج ها بیشتر از آرامش تصویرهاست. همین جعبه ی مکعبی شکل اکنون همسایه ی خوابهای من شده...اکنون پایگاهی برای آرامش وعشق و رویاهایم شده... اکنون دار قالی کارگاه خیال بافی من شده...
خیال هایی بی سر وته که فقط وقتی صدای گوینده و قلم نویسنده داغ است فراموش می شوند...فراموش که نه... برای مدتی کوتاه غرق موج گرفتگی این صداها می شوم... .
این ها را نمی نویسم تا فکر کنید انسان خیال بافی هستم ...اما... بافتن یکی از کارهای مورد علاقه ی ما انسانهاست ...مخصوصا وقتی می دانی رسیدن ممکن نیست ... می بافی به امید آن که در آخر و پس از اتمام برسی به هر چه می خواهی...
عده ای به رسیدن امید دارند ...اما من می دانم که نمی شود... بازهم می بافم... ناامیدی کار من نیست ... هر چه هست زیر سر این امواج متلاطم و بی رنگ است.که امیدوارم حتی اگر من هیچ گاه نتوانستم باشم این امواج واین بهانه های امواج همیشه پایدار باشند... من هم تا تمام شدن جوهر خودکار های جهان به نوشتن حتی برای خودم ادامه می دهم...
سکوت
جمعه بیست و چهارم تیر 1390گوش کن صدای سکوت همه ی انسانهای ساکتی را که از گشتن در میان این اسناد و واژه ها طفره رفتند و از فریاد زدن غافل شدند و حتی لحظه ای به سرود غافلگیرانه ی عشق گوش ندادند وهنوز ساکتند وبی صدا...
تو فریاد بزن اکنون شاید فردا دیگر زمانی برای یاد کردن و فریاد زدن نداشته باشی . تو هم در غربت سرد سکوت از واژه ی ما غافل شوی و به من بودن پناه بیاوری...و دیگر صدایی برای فریاد زدن نداشته باشی.
آرزو
جمعه بیست و چهارم تیر 1390کیفش به این است که مدام می بافی...هی می بافی و می بافی و می بافی ...آنقدر می بافی که تمام ذهنت از فرش خیال پوشیده می شود..و جایی دیگر زمین ذهنت باقی نمی ماند...تا...سنگ فرشش کنی...و مجبور می شوی تمام جوهره ی خیالت را به کاهگل بسپاری و از این کاهگل خانه ای برای رویاهایت بسازی .
خانه ی آرزوهایت را به دوردست ها ببر...آنقدر دور که مطمئن باشی کسی دستش به آرزوهایت نمی رسد تا پرپرشان کند.اگر نبری یا باد آنها را از زیر کلاهت جا به جا می کند... یا با آتش زندگی جا به جا می شوند.
رویا را بافتم...یک رج... دو رج... سه رج... . یک گره...دوگره...سه گره... .بافتم تا نقش زندگی ام حک شد.آبی...زرد...سبز...قرمز، تکه به تکه و رنگ به رنگ . گوشه ای از آن بوی سفر می داد سفر به جایی دور...اما این ها همه خواب بود و من هنوز روی قالی کوچکی که می بافتمش مشغول خیال پردازی بودم... .

